پيرمرد محتاج و درماندهاي که احتياج به غذا داشت، در بازار به نزد بازرگاني ثروتمند، ولي خسيس و پستفطرت و بدبين و مغرور رفت.
پيرمرد محتاج که نميدانست بازرگان چگونه آدمي است گفت:اي بازرگان؛ من از گرسنگي هماکنون هلاک ميشوم؛ با اندازه يک وعده غذا به من بده در عوض هر کاري بخواهي برايت انجام ميدهم. بازرگان با تکبر و ژست مخصوص خود بلند فرياد زد و گفت:تو چه کاري از دستت بر ميآيد که برايم انجام بدهي؟ و شروع کرد به بد و بيراه گفتن. او با دلي شکسته و نااميد از پيش بازرگان برميگشت که يکدفعه رو به بازرگان کرد و گفت:از خداوند متعال بترس که اگر مورد غضب خدا واقع شوي ثروت و مقام و سلامتي همگي از دستت بدرود و همچون من نيازمند يک تکه نام شوي. بازرگان از خود راضي و متکبر و از خدا بيخبر چنان درخشم شد و پيرمرد را هل داد و گفت:اي بدبخت، من اينقدر مال و ثروت و دارايي دارم که تا ده نسل بعد از من هم اگر فقط بخورند تمام نميشود. پيرمرد رفت و در دل به او نفرين کرد و گفت:چيزي که به من نداد هيچ، فحش و ناسزا هم نثارم کرد. خدايا از او نگذر. مدتي از اين جريان گذشت. بازرگان در کاخشاهي دوستي داشت که به علتي مورد غضب شاه واقع شده بود و از آنجا گريخته و به نزد بازرگان آمده و او هم او را در يکي از خانههاي خود پنهان کرد.
پادشاه که از فرار دوست بازرگان آگاه شده بود، دستور داد همهجا را بگردند و گفت:هرکس او را پيدا کند چند کيسه زر به او ميدهم و کسي که به او پناه بدهد همه اموالش گرفته ميشود.
بالأخره بعد از مدتي او را در خانه بازرگان يافتند.
برحسب دستور شاه کليه ثروت و اموال او را گرفته و خودش را هم به زندان انداختند.
بعد از چند سال زنداني کشيدن؛ پادشاه که فوت کرد، پسرش جاي او را گرفت و دستور داد تمام زندانيان را آزاد کنند. هنگامي که مرد از زندان آزاد شد، او ديگر توانايي کار عادي را هم نداشت. او به اجبار به گدايي پرداخت و پيشخود ميگفت:آه مرد محتاج مرا گرفت. حالا ميفهمم که گرسنگي يعني چه و از خدا طلب بخشش ميکرد.