بطوريکه نقل کردهاند مردي ظالم، بيدين و بدرفتار که وظيفه او مراقبت از راهها بود، مرد.
تا روز مرگ وي همه مسافران و آيندگان و روندگان از تاجر و غير تاجر از دست کارهاي بد وي ناراحت بودند و در روز مرگش همه ميپنداشتند که وضع راهدار پس از مرگ چگونه است تا اين که شبي، پرهيزکاري او را در خواب ديد که در نهايت راحتي و خوشي به سر مي برد. آن شخص از راهدار پرسيد:
تو همان مرد راهدار نيستي که به همه ستم مي کرد؟
مرد پاسخ داد: آري.
مرد پرهيزکار گفت:
ميخواهم بدانم چگونه توانستي از عذاب آن همه ستمکاري رها شوي و به اين مقام برسي؟
راهدار گفت: لطفخدا بيش از ظلم من بود و مرا بخشيد.
مرد صالح گفت:
تو را به خدا سوگند که بگويي چگونه مورد بخشش خداوند قرار گرفتي؟
آن مرد گفت: زماني که زنده بودم روزي براي سرکشي به کارهاي زيردستانم مي رفتم. در ميان راه کودکي را ديدم که ميگريست؛ زيرا ظرف او شکسته و شيرهاي که در آن قرار داشت ريخته بود. از کودک پرسيدم: چه شده است؟ گفت:
پدرم اين ظرف را پر از شيره کرد و به من داد تا براي يکي از نزديکان ببرم. در راه پاي من لغزيد و ظرف از دستم افتاد و شکست و همه شيرها روي زمين ريخت. اکنون ميترسم که اين خبر را به پدرم بدهم. چون حرفهاي کودک را شنيدم او را به خانه خويش بردم.
ظرفي به همان شکل پيدا کردم و آن را پر از شيره نمودم و به او دادم تا ببرد.
هنگامي که به حساب و کتاب اعمال من ميرسيدند، گناهانم را بخاطر اين کار نيک بخشيدند.