در ميان وزريران سلطان، وزريري بود نيکو کردار و شايسته و با علم و فرکش را به خدمت دين خويش درآورده بود و نسبت به مردم، نيکويي و مهرباني ميکرد.
سلطان از اين وزير خوشش ميامد و در همه کارهاي مهم با وي مشورت ميکرد.
او را خيلي دوست ميداشت تا اينکه وزيران ديگر که به او حسد ميورزيدند، در صدد نابودي او بر آمدند تا اينکه يکي از وزيرها پيش سلطان رفت و گفت از جانب وزير خوب شما بوي خيانت ميآيد.
سلطان اخمي به ابرو آورد و گفت:
از وزير؟ از او چه خيانتي سر زده است؟
گفت: آنطور که ما تحقيق کردهايم، شنيدهايم که جناب وزير به يکي از بزرگان حکومتي پول بسيار بهعنوان قرض داده است.
سلطان گفت: ما که عيبي در اينکار نميبينيم. وامدادن به زيردستان، کاري نيکو و پسنديده است.
وزير حسود گفت: شرط وزير براي پرداخت وام، مرگ پادشاه است.
ناگهان سلطان رنگ از صورتش پريد. مرگ چيزي بود که هرگاه به ياد آن ميافتاد، تمام خوشيهايش را به فراموشي ميسپرد.
سلطان زير لب گفت: عجب، عجب!
پادشاه که نميتوانست بر خودش مسلط شود، به وزير حسود گفت: زود اينجا را ترک کن و بعد دستور داد تا وزير را نزدش حاضر سازند.
وزير آمد. سلطان همانطور که ميلرزيد، به وزير گفت: مي پنداشتم که تو دوست من هستي، اما امروز معلوم گشت که دشمن ما هستي.
پادشان جريان را براي وزير تعريف کرد و گفت: درست است يا نه.
وزير گفت: بلي، درست است.
ناگهان پادشاه با شنيدن اين سخن از جا پريد و گفت: پس تصديق ميکني!
وزير در حالي که سعي ميکرد با ملايمت سخن بگويد و خشم پادشاه را فرو نشاند، گفت: آري، ولي رازي در اينکار من وجود داشت که تا امروز آن را نهفته بودم و مايل نبودم که فاش گردد.
سلطان فرياد زد: فوري بگو و گرنه جلاد آماده زدن سرت ميباشد!
وزير گفت: سلطان، چون ميل داشتم که تمام بدهکارانم براي سلامتي و عمر طولاني، شما را دعا کنند.
قرار شد براي وصولم تا روز مرگ شما صبر کنم و بخاطر همين آنها مجبورند که هميشه دعا کنند تا شما زنده باشي.
سلطان چهرهاش از نشاط و خوشحالي همچون گل شکفته شد و بر سر و روي و زير بوسه زد و پاداش بسيار به او داد و دستور داد وزيران حسود را بهسزاي اعمالشان برسانند.