عالمی بود بلعم نام او ظاهراً مؤمن ولی باطن عدو
بر الاغی به نشست آن بیادب تا رود از حق کند نفرین طلب
تا نماید محو یاران خدا هم دهد نصرت به قوم اشقیا
چون که قدری کرد بلعم طی راه ایستاد آن خر ز راه انتباه
آنقدر شلاق زد او را به سر طی ره قدری دگر
بار دیگر مرکبش بر خاک خفت چون بزد او را به بلعم فاش گفت
چون روم راهی که میبینم مَلَک صف کشیده از سماء سوی سمک؟
جمله پشتیبان آن پیغمبرند خصم چون تو بیحیای کافرند
چون که بشنید این سخن آن بیحیا خود روان گشت و نمود آن خر رها
رفت بر بالای کوه و ایستاد تا کند نفرین به موسی از عناد
هرچه نفرین خواست آرد بر زبان شد دعا از بهر اسرائیلیان
عاقبت هم شد زبانش همچو سگ از دهان بیرون و آویزان به فک
در میان وزریران سلطان، وزریری بود نیکو کردار و شایسته و با علم و فرکش را به خدمت دین خویش درآورده بود و نسبت به مردم، نیکویی و مهربانی میکرد.
سلطان از این وزیر خوشش میامد و در همه کارهای مهم با وی مشورت میکرد.
او را خیلی دوست میداشت تا اینکه وزیران دیگر که به او حسد میورزیدند، در صدد نابودی او بر آمدند تا اینکه یکی از وزیرها پیش سلطان رفت و گفت از جانب وزیر خوب شما بوی خیانت میآید.
سلطان اخمی به ابرو آورد و گفت:
از وزیر؟ از او چه خیانتی سر زده است؟
گفت: آنطور که ما تحقیق کردهایم، شنیدهایم که جناب وزیر به یکی از بزرگان حکومتی پول بسیار بهعنوان قرض داده است.
سلطان گفت: ما که عیبی در اینکار نمیبینیم. وامدادن به زیردستان، کاری نیکو و پسندیده است.
وزیر حسود گفت: شرط وزیر برای پرداخت وام، مرگ پادشاه است.
ناگهان سلطان رنگ از صورتش پرید. مرگ چیزی بود که هرگاه به یاد آن میافتاد، تمام خوشیهایش را به فراموشی میسپرد.
سلطان زیر لب گفت: عجب، عجب!
پادشاه که نمیتوانست بر خودش مسلط شود، به وزیر حسود گفت: زود اینجا را ترک کن و بعد دستور داد تا وزیر را نزدش حاضر سازند.
وزیر آمد. سلطان همانطور که میلرزید، به وزیر گفت: می پنداشتم که تو دوست من هستی، اما امروز معلوم گشت که دشمن ما هستی.
پادشان جریان را برای وزیر تعریف کرد و گفت: درست است یا نه.
وزیر گفت: بلی، درست است.
ناگهان پادشاه با شنیدن این سخن از جا پرید و گفت: پس تصدیق میکنی!
وزیر در حالی که سعی میکرد با ملایمت سخن بگوید و خشم پادشاه را فرو نشاند، گفت: آری، ولی رازی در اینکار من وجود داشت که تا امروز آن را نهفته بودم و مایل نبودم که فاش گردد.
سلطان فریاد زد: فوری بگو و گرنه جلاد آماده زدن سرت میباشد!
وزیر گفت: سلطان، چون میل داشتم که تمام بدهکارانم برای سلامتی و عمر طولانی، شما را دعا کنند.
قرار شد برای وصولم تا روز مرگ شما صبر کنم و بخاطر همین آنها مجبورند که همیشه دعا کنند تا شما زنده باشی.
سلطان چهرهاش از نشاط و خوشحالی همچون گل شکفته شد و بر سر و روی و زیر بوسه زد و پاداش بسیار به او داد و دستور داد وزیران حسود را بهسزای اعمالشان برسانند.الاغی که با کاروانی در حرکت بود، در میان راه گم شد و به راه افتاد و رفت توی جنگل. طولی نکشید که به یک دره پر از علفهای تازه رسید و شروع کرد به چریدن. آنقدر خورد که حسابی شکمش سیر شد. بعد جای نرم و گرمی پیدا کرد و دراز کشید و به خواب رفت. فردا صبخ الاغ شاد و سرحال توی جنگل مشغول چرا بود که صدای غرش وحشتناکی به گوشش خورد. نزدیک بود از ترس بمیرد. دوباره صدای غرش نزدیکتر شد، الاغ با خود گفت: چه کنم؟، فرار کنم یا نکنم، بهتر است من هم نعره بکشم، آنوقت هرکسی که صدای مرا بشنود نه میداند من کیم و چیم و کجا هستم، پس او هم مصل من میترسد. الاغ هم با صدای بلند عرعر کرد و چون صدایش خیلی بلند بود شیر سر جایش میخکوب شد؛ چون تا آن موقع الاغ ندیده بود.
وقتی الاغ را نگاه کرد، دید هم از او بلندتر و پهنتر و طولش بیشتر و دندانهای بزرگ دارد. شیر ترسید و خودش را به خاک انداخت. الاغ فهمید که شیر از او ترسیده است، به این ترتیب شیر نوکر الاغ شد و همیشه پشت سر الاغ راه میافتاد و هر وقت الاغ میخوابید، شیر در اطراف او نگهبانی میداد.
الاغ همیشه در این فکر بود که اگر روزی شیر بفهمید که من فقط یک الاغ هستم، مرا خواهد خورد، پس باید هر چه زودتر از شرش خلاص بشوم.
شیر هم فکر فرار بود و میگفت من سلطان جنگل هستم، ولی بایستی نوکری او را بکنم. وقتی الاغ خوابید، شیر با سرعت تمام فرار کرد و به انتهای جنگل رسید. به یک شغال برخورد.
شغال دید پادشاه حیوانات اینجور با وحشت دارد فرار میکند. تعجب کرد و پرسید: چرا فرار میکنی؟
شیر جریان را تعریف کرد. شغال خندید و گفت: سرت را کلاه گذاشته، خدا الاغ را آفرسید که طعمه شیرها باشد و او را بخورد و استخوانهایش هم مال من. شیر و شغال بسوی الاغ رفتند، الاغ وقتی شغال را همراه شیر دید فهمید که شغال همه چیز را به شیر گفته.
از خودش پرسید: چه کنم؟، چکار کنم؟
بعد فکری به نظرش رسید. داد زد:
آفرین شغال! کارت را خوب انجام دادی.
وظیفهات را درست همانگونه که دستور داده بودم انجام دادی و این شیر فراری را پیش من برگرداندی.
همانجا او را نگهدار تا من بیایم و قلبش را در بیاورم و بدنش را تکه و پاره کنم. همینکه شیر این حرف را شنید برگشت به طرف شغال و گفت: پس تو نوکر الاغ هستی. میخواستی مرا گول بزنی؟ بعد شیر با یک غرش ترسناک پرید روی شغال و او را تکه و پاره کرد.
بعد هم با سرعت هرچه تمامتر پا به فرار گذاشت. از آن پس، الاغ برای همیشه در صلح و آرامش زندگی کرد.