او خود گفت: بيماريم ادامه داشت تا اين که باري که من را نزد پزشک معالجم برده بودند، در مطب حالت صرع به من دست داد و طبق گفته والدينم حدود 7 يا 8 دقيقه طول کشيد؛ اما به باور خودم 4 يا 5 ساعت طول کشيد. وقتي به هوش آمدم، يکباره با اين که زبانم از کار افتاده بود، کمي به زبان آمدم و همراه با لکنت از مشاهدات خود در حالت بي هوشي سخن گفتم. مشاهداتم از اين قرار بود:
من ديدم در حالي که در بيابان وسيعي دراز کشيده ام، آقايي با لباس سفيد و عمامه سبز سوار بر اسب سفيد از دور آمد و پياده شد و کنارم نشست و به من گفت: اي جوان چطوري؟ چرا بي حالي؟ من به گريه افتادم و حالم را برايش گفتم. او به من گفت: اين بيماري تو مصلحتي است و من مهدي منتظرم و من آن را در تو قرار دادم و گرهش به دست من باز مي شود. تو بايد فردا به مشهد بيايي. در اين ديدار گفتگوهاي بسياري صورت گرفت که تنها بخشي از آن را مجازم بازگو کنم. از جمله:
عرض کردم: چرا شما خود را از مردم پنهان کرده اي؟ مردم نمي توانند شما را ببينند؟ مردم چگونه مي توانند شما را ببينند؟
امام زمان پاسخ داد: من خيلي شيفته و عاشق شيعيان خود هستم. من منتظرم و لحظه شماري مي کنم که يک لحظه شيعيان بخواهند مرا ببينند و من به ملاقات آنان بيايم. ديدار من چندان سخت نيست؛ به طوري که حتي امروزه نسبت به زمان گذشته افزون تر هم شده است و من ديدار خود را خيلي آسان تر از قرن هاي قبل قرار داده ام؛ اما شيعيان خود نمي خواهند، من را ببينند. البته بسياري آرزوي ديدار من را دارند و حتي روزها و شب ها دعا و گريه مي کنند؛ اما اين آرزوها با اخلاص همراه نيست و اعمالشان به گونه اي است که حاکي از اين است که من را نمي خواهند ببينند.
فرمود: من اکنون بسيار دل آزرده ام.
عرض کردم: چرا؟
فرمود: دل آزردگيم از اين است که چرا شيعيانم نمي خواهند مرا ببينند. البته ديدن من منوط به اين است که اولاً، اعمالشان خالص براي خدا باشد. ثانياً، مرا از صميم قلب بخواهند، نه به گفتار. ثالثاً، تنها تقاضاي خودش باشد؛ نه پيرو تفاضاي ديگران از او؛ رابعاً، قصد ديدن من براي تفريح نباشد؛ خامساً، بعد از ديدار احساس غرور نکند و خود را از ديگران برتر نيابد.
عرض کردم: من که اين گونه نيستم. چطور به ديدن من آمدي؟
آقا فرمود: من تو را خود تشخيص داده و برگزيده ام.
با حالت گريه عرض کردم: چرا من؟ من که سراپايم گناه است؟
فرمود: چه کسي نيست؟ منتها تو تاکنون به باطنت زيان نرسانده اي.
عرض کردم: اين همه جوان که وضع معنويشان خيلي از من بهتر است.
فرمود: اشتباه مي کني.
عرض کردم: آخر آنان مسجدي و بسيجي و مذهبي اند؛ اما من اين طور نيستم.
فرمود: آنها ظاهري است و به باطن آنان راه نيافته است که اگر چنين بود، تو را برنمي گزيدم. من باطن تو را از ديگران شايسته تر ديدم. اصل باطن است. اگر باطن اصلاح شود، ظاهر هم اصلاح مي شود. مردم چهار دسته اند: گروهي ظاهري سالم و باطني خراب دارند و گروهي هم ظاهر و هم باطنشان خراب است و گروهي ظاهرشان خراب، اما باطنشان سالم است و گروهي هم ظاهر و هم باطنشان سالم است. گروه اول و دوم چندان با هم فرقي ندارند؛ اما گروه سوم از دو گروه قبل بهترند. امروزه گروه چهارم وجود ندارد يا بسيار اندک است.
فرمود: امروزه ريا و ظاهرسازي درميان مردم بسيار شدت گرفته است و بيش تر رياها به گونه اي است که خود افراد هرگز به آن پي نمي برند و اين به سبب ضعف ايمان آنان به خداست.
فرمود: در انتخاب دوست و همدم خود بايد بسيار دقت کنيد. به کسي اعتماد کنيد که به ايمان، اخلاق، صداقت، عدالت، حق جويي، امانت داري و وفاداري او اطمينان داشته باشيد. بايد کساني را دوست بگيريد که همه کارهاي او را تحت نظر قرار داده و هيچ نقطه تاريکي در زندگي او مشاهده نکرده باشيد. امروزه چنين افرادي بسيار اندک اند.
به سوي مستحبات بشتابيد که هرچه به آنها بپردازيد، به خدا بيش تر نزديک مي شويد. نزديکي به خدا پيدا کردن با راحت طلبي نمي سازد؛ بلکه بايد سختي کشيد.