مردي پسري داشت و دوست ميداشت که او را تحصيل کرده و باسواد ببيند و همه چيز براي فرا گرفتن علم و دانش براي او تهيه ميکرد؛ ولي او با دوستان ناباب دوست ميشد و براي خوشگذراني احتياج به پول داشت و کاري هم بلد نبود.
کمکم اصاصيه و لوازم منزل پدرش را ميدزديد و نصف قيمت و ديگران ميفروخت. روزي پدرش از باب نصيحت به او گفت:«اي پسر آنچه که ميبيني در خانه است همهاش براي توست و اينها را من براي تو خريدهام و پس از من تمام اين اموال و اثاثيه به تو ميرسد، چرا آنها را ميدزدي و به نصف قيمت به ديگران ميفروشي؟»
پسر گفت:« اي پدر اينها را گفتي همه را ميدانم و تا تو نميري آنها را به من نميدهند و از وضع حال و سلامتي تو اينطور پيداست که حالاحالا و به اين زوديها نميميري و من هم حوصله ندارم تا بيست سال ديگر صبر کنم و انتظار مرگ تو را بکشم!
اگر قول بدهي همين امسال بميري من هم قول ميدهم اين چند ماه را صبر کنم و چيزي از منزل برندارم و نفروشم.»
پدر گفت:«عمر دست خداست و من نميدانم چه وقت خواهم مرد؛ ولي از تو ميخواهم آنچه را که ميدزدي اول به خود من نشان بده تا به همان نصف قيمت که به ديگران ميفروشي خودم از تو بخرم»
پسر گفت:«پدر ميترسم با شما معاملهمان نشود؛ زيرا از قديم گفتهان معامله با خودي دردسر دارد.»
پدر گفت:«نه پسر امتحان کن؛ اگر ديدي من به همان قيمت اموال دزديده شده را از تو نخريدم، آنوقت ديگر با من معامله نکن.
پسر گفت:«اي پدر قاليچهاي را که من و شما رويش نشستهايم قصد داشتم امشب بدزدم، نصف قيمت او را به من بده تا ندزدم.» پدر سيلي محکمي بر گوش پسر زد و گفت:«حالا ديگر کارت به جايي کشيده که ميخواهي فرش زير پايمان را بفروشي؟
پسر با چشم گريان گفت:«هنوز يک معامله با تو نکرده از مرافعه گذشته.»
کتککاري شروع شد، پسر گفت: ميترسم گر خواسته باشم تمام معاملات را با شما بکنم، قتل واقع شود.
پس براي آنکه مبادا بين پدر و پسر نزاعي رخ دهد و من بعاق تو و شما مسئول قتل من واقع شوي بهتر آن است که آنچه را از خانه برميدارم به غير بفروشم تا اختلافي بينمان نيفتند و کارمان به نزاع و زد و خورد نکشد.