نمايش تصوير در وضيعت عادي

دانش، ميراثي ارجمند و نعمتي، عام و گسترده است . [امام علي عليه السلام]

   1   2      >
   [آرشيو شده ها]

+ لطف‏خدا

بطوريکه نقل کرده‌اند مردي ظالم، بي‌دين و بدرفتار که وظيفه او مراقبت از راه‌ها بود، مرد.


تا روز مرگ وي همه مسافران و آيندگان و روندگان از تاجر و غير تاجر از دست کارهاي بد وي ناراحت بودند و در روز مرگش همه مي‌پنداشتند که وضع راه‌دار پس از مرگ چگونه است تا اين که شبي، پرهيزکاري او را در خواب ديد که در نهايت راحتي و خوشي به سر مي برد. آن شخص از راه‌دار پرسيد:


تو همان مرد راه‌دار نيستي که به همه ستم مي کرد؟


مرد پاسخ داد: آري.


مرد پرهيزکار گفت:


مي‌خواهم بدانم چگونه توانستي از عذاب آن همه ستم‌کاري رها شوي و به اين مقام برسي؟


راه‌دار گفت: لطف‌خدا بيش از ظلم من بود و مرا بخشيد.


مرد صالح گفت:


تو را به خدا سوگند که بگويي چگونه مورد بخشش خداوند قرار گرفتي؟


آن مرد گفت: زماني که زنده بودم روزي براي سرکشي به کارهاي زيردستانم مي رفتم. در ميان راه کودکي را ديدم که مي‌گريست؛ زيرا ظرف او شکسته و شيره‌اي که در آن قرار داشت ريخته بود. از کودک پرسيدم: چه شده است؟ گفت:


پدرم اين ظرف را پر از شيره کرد و به من داد تا براي يکي از نزديکان ببرم. در راه پاي من لغزيد و ظرف از دستم افتاد و شکست و همه شيرها روي زمين ريخت. اکنون مي‌ترسم که اين خبر را به پدرم بدهم. چون حرف‌هاي کودک را شنيدم او را به خانه خويش بردم.


ظرفي به همان شکل پيدا کردم و آن را پر از شيره نمودم و به او دادم تا ببرد.

هنگامي که به حساب و کتاب اعمال من مي‌رسيدند، گناهانم را بخاطر اين کار نيک بخشيدند.

نظرات شما ()

شنبه 17 فروردين 1387  8:49 عصر

نوشته شده توسط:  محمدجواد نکونام  


+ آه محتاج

پيرمرد محتاج و درمانده‌‌‌‌‌اي که احتياج به غذا داشت، در بازار به نزد بازرگاني ثروتمند، ولي خسيس و پست‏فطرت و بدبين و مغرور رفت.


پيرمرد محتاج که نمي‏دانست بازرگان چگونه آدمي است گفت:اي بازرگان؛ من از گرسنگي هم‏اکنون هلاک مي‏شوم؛ با اندازه يک وعده غذا به من بده در عوض هر کاري بخواهي برايت انجام مي‏دهم. بازرگان با تکبر و ژست مخصوص خود بلند فرياد زد و گفت:تو چه کاري از دستت بر مي‏آيد که برايم انجام بدهي؟ و شروع کرد به بد و بيراه گفتن. او با دلي شکسته و نااميد از پيش بازرگان برمي‏گشت که يکدفعه رو به بازرگان کرد و گفت:از خداوند متعال بترس که اگر مورد غضب خدا واقع شوي ثروت و مقام و سلامتي همگي از دستت بدرود و همچون من نيازمند يک تکه نام شوي. بازرگان از خود راضي و متکبر و از خدا بي‏خبر چنان درخشم شد و پيرمرد را هل داد و گفت:اي بدبخت، من اينقدر مال و ثروت و دارايي دارم که تا ده نسل بعد از من هم اگر فقط بخورند تمام نمي‏شود. پيرمرد رفت و در دل به او نفرين کرد و گفت:چيزي که به من نداد هيچ، فحش و ناسزا هم نثارم کرد. خدايا از او نگذر. مدتي از اين جريان گذشت. بازرگان در کاخ‏شاهي دوستي داشت که به علتي مورد غضب شاه واقع شده بود و از آن‏جا گريخته و به نزد بازرگان آمده و او هم او را در يکي از خانه‏هاي خود پنهان کرد.


پادشاه که از فرار دوست بازرگان آگاه شده بود، دستور داد همه‏جا را بگردند و گفت:هرکس او را پيدا کند چند کيسه زر به او مي‏دهم و کسي که به او پناه بدهد همه اموالش گرفته مي‏شود.


بالأخره بعد از مدتي او را در خانه بازرگان يافتند.


برحسب دستور شاه کليه ثروت و اموال او را گرفته و خودش را هم به زندان انداختند.


بعد از چند سال زنداني کشيدن؛ پادشاه که فوت کرد، پسرش جاي او را گرفت و دستور داد تمام زندانيان را آزاد کنند. هنگامي که مرد از زندان آزاد شد، او ديگر توانايي کار عادي را هم نداشت. او به اجبار به گدايي پرداخت و پيش‏خود مي‏گفت:آه مرد محتاج مرا گرفت. حالا مي‏فهمم که گرسنگي يعني چه و از خدا طلب بخشش مي‏کرد.


 


 


 


نظرات شما ()

دوشنبه 12 فروردين 1387  3:41 عصر

نوشته شده توسط:  محمدجواد نکونام  


+ فرزند ناخلف

مردي پسري داشت و دوست مي‌داشت که او را تحصيل کرده و باسواد ببيند و همه چيز براي فرا گرفتن علم و دانش براي او تهيه مي‌کرد؛ ولي او با دوستان ناباب دوست مي‌شد و براي خوش‌گذراني احتياج به پول داشت و کاري هم بلد نبود.


کم‌کم اصاصيه و لوازم منزل پدرش را مي‌دزديد و نصف قيمت و ديگران مي‌فروخت. روزي پدرش از باب نصيحت به او گفت:«اي پسر آن‌چه که مي‌بيني در خانه است همه‌اش براي توست و اين‌ها را من براي تو خريده‌ام و پس از من تمام اين اموال و اثاثيه به تو مي‌رسد، چرا آن‌ها را مي‌دزدي و به نصف قيمت به ديگران مي‌فروشي؟»


پسر گفت:« اي پدر اين‌ها را گفتي همه را مي‌دانم و تا تو نميري آن‌ها را به من نمي‌دهند و از وضع حال و سلامتي تو اين‌طور پيداست که حالا‌حالا و به اين زودي‌ها نمي‌ميري و من هم حوصله ندارم تا بيست سال ديگر صبر کنم و انتظار مرگ تو را بکشم!


اگر قول بدهي همين امسال بميري من هم قول مي‌دهم اين چند ماه را صبر کنم و چيزي از منزل برندارم و نفروشم.»


پدر گفت:«عمر دست خداست و من نمي‌دانم چه وقت خواهم مرد؛ ولي از تو مي‌خواهم آن‌چه را که مي‌دزدي اول به خود من نشان بده تا به همان نصف قيمت که به ديگران مي‌فروشي خودم از تو بخرم»


پسر گفت:«پدر مي‌ترسم با شما معامله‌مان نشود؛ زيرا از قديم گفته‌ان معامله با خودي دردسر دارد.»


پدر گفت:«نه پسر امتحان کن؛ اگر ديدي من به همان قيمت اموال دزديده شده را از تو نخريدم، آن‌وقت ديگر با من معامله نکن.


پسر گفت:«اي پدر قاليچه‌اي را که من و شما رويش نشسته‌ايم قصد داشتم امشب بدزدم، نصف قيمت او را به من بده تا ندزدم.» پدر سيلي محکمي بر گوش پسر زد و گفت:«حالا ديگر کارت به جايي کشيده که مي‌خواهي فرش زير پايمان را بفروشي؟


پسر با چشم گريان گفت:«هنوز يک معامله با تو نکرده از مرافعه گذشته.»


کتک‌کاري شروع شد، پسر گفت: مي‌ترسم گر خواسته باشم تمام معاملات را با شما بکنم، قتل واقع شود.


پس براي آن‌که مبادا بين پدر و پسر نزاعي رخ دهد و من بعاق تو و شما مسئول قتل من واقع شوي بهتر آن است که آن‌چه را از خانه برمي‌دارم به غير بفروشم تا اختلافي بينمان نيفتند و کارمان به نزاع و زد و خورد نکشد.


 


 


نظرات شما ()

پنجشنبه 1 فروردين 1387  9:44 عصر

نوشته شده توسط:  محمدجواد نکونام  


   1   2      >
   [آرشيو شده ها]


چهارشنبه 30 مرداد 1387

كل:   4706   بازديد

امروز:   7   بازديد

ديروز:   5   بازديد

فهرست

[خـانه]

[ RSS ]

[ Atom ]

[شناسنامه]

[پست الكترونيــك]

[ورود به بخش مديريت]

پيوندهاي روزانه

نگاه به دين با عينک عشق و عاشقي [40]
مرجع وبلاگ‏هاي فارسي [55]
[آرشيو(2)]

آشنايي با من

درباره‏ي همه چيز از همه جا
محمدجواد نکونام[92]
من در سال 1376 بدنيا آمدم و هم‏اکنون کلاس پنجم ابتدايي هستم و در مدرسه‏ي هدايت درس مي‏خوانم. در اين وبلاگ قصد دارم درباره‏ي همه چيز از همه جا بنويسم.

لوگوي خودم

درباره‏ي همه چيز از همه جا

حضور و غياب

يــــاهـو

لوگوي دوستان



لينك دوستان

اموزش . ترفند . مقاله . نرم افزار
سري تو سرا
کالبد شکافي جون مرغ تا ذهن آدميزاد !
هادرباد شناسي (روستايي در شرق شهرستان بيرجند)
عــــشقـــــولـــــک
زورخانه بابا علي
مجنون صفت
تفاوت!
راهنما
قدرت شيطان
تکنولوژي کامپيوتر
خط بارون
کـــــلام نـــو
دلتنگي و انتظار به همراه مهربوني
خدايا خودت را به من بشناسان اللهم عرفني نفسک ...
کبوترانه
قوام دین به رسالت ، دوام دین به امامت
توهمات قرن 21
هرچه مي خواهد دل تنگت بگو(مشاوره)
دنياي من پر از عکس و حرف نگفته
وبلاگ گروهي ائمه اطهار
يک لحظه با يک طلبه!
حقيقت بهائيت
خانه اطلاعات
عشق
تنها ترين تنها
تک ستاره
آسمون آبي من
گلهاي د نيا
هانيبال
عشق الهي: نگاه به دين با عينک محبت و مدارا و اخلاق و عرفان
کلبه احزان
بهترين وبلاگ دنيا
نسل چهارمي
روزگار غريبي است نازنين
قالب هاي پارسي بلاگ
لاله معروف
مسيح انديمشک

آواي آشنا

آرشيو

زندگاني پيامبر[30]
حيوانات[21]
آشنايي با قرآن‏کريم[17]
خوراکي‏ها[5]
انسان‏ها[5]
گياهان[5]
وسايل نقليه و موارد مربوط[5]
قصه‏هاي دلنشين ايراني[4]
آب‏ها[4]
مناطق جغرافيايي[2]
دين[2]
اجرام آسماني[1]

اشتراك

نام:

ايميل: