خيلي زود خبر در شهرها و روستاها پيچيد و دهان به دهان نقل شد:«رسولالله در غدير خم پسرعمو و دامادش علي را به جانشيني خود انتخاب کرد.». اين خبر را حاجياني که با پيامبر از مکّه برگشته بودند، با خود آوردند.
- بعد از حج، همراه پيامبر از مکه خارج شديم. پيامبر در سرزمين رابغ دستور توقف داد.
- سرزمين رابغ؟! آنجا که بياباني خشک و بيآب و علف است!
ظهر است و گرما بيداد ميکند. خورشيد بيش از هميشه به زمين نزديک شده است. صد هزار حاجي، سراسر بيبان خشک و سوزان رابغ را اشغال کردهاند، صداي زنگ شتران و شيهه اسبان و هياهوي مردمي که در صفها انبوه پيش ميروند.، سکوت دشت را بر هم زده است. هرکس براي محافظت خود از نيزههاي داغ خورشيد، چيزي بر سر گذاشته است.
ثروتمندان قافله، در ميان کجاوههايي که بر دوش غلامان حمل ميشود، از گرما در امان هستند.
بعضيها که از مصر آمدهاند، چترهاي حصيري بر سر دارند. اهل شام و عراق و عربستان، هرکدام به نوعي خود را در مقابل نور خورشيد محافظت ميکنند. عدهاي عمامه بر سر دارند، عدهاي عباي خو را از تن در آورده و به سر کردهاند. وقتي به نزديکي برکه غدير ميرسند، در دل آرزو ميکنند به زودي از سرزمين رابغ بگذرند و به جحفه برسند. اما ناگهان صفهاي جلوي کاروان از حرکت باز ميماند. در نگاهها پرسشي آشکار موج ميزند:
«چرا کاروان توقف کرد؟!»
خبر از جولي کاروان دهان به دهان ميگردد و تا صفهاي آخر ميرسد.
- پيامبر دستور توقف داده است. همين جا ميمانيم!
- آري پيمابر دستور داد در محل غدير خم توقف کنيم.
- چرا به جحفه نرفتيد، آنجا سرزميني آباد است.
- اگر به جحقه ميرفتيم فرصت از دست ميرفت!
- چه فرصتي؟!
جحفه همان جايي است که تا رابغ شش کيلومتر فاصله دارد. اگر کاروانها راهشان را ادامه بدهند، تا عصر با آنجا ميرسند. اما جبرئيل در غدير خم بر پيامبر نازل ميشود:
- اي پيامبر، انچه از طرف خدا فرستاده شده، به مردم ابلاغ کن و اگر ابلاغ نکني رسالت خود را تکميل نکردهاي. خداوند تو را از شر مردم حفظ ميکند.
پيامبر ميداند که اگر به جحفه برسند، بيشتر مسلمانان متفرق ميشوند، فوري دستور توقف ميدهد.
- حال ميفهمم چرا پيامبر دستور داد کاروان در غدير خم توقف کند!
- آري، حاجياني که از شام و مصر و عراق با کاروان بودند، در جحفه از کاروان جدا ميشدند و هر کام به سوي مثصد خويش ميرفت. در آن صورت پيامبر نميتوانست دستور خداوند را به همه ابلاغ کند.
خب بعد چه شد؟ دستور چه بود؟!
- پيامبر فرمود حجاز شترها را روي هم بگذارند و منبر بلندي درست کنند.
پيامبر بر بلندي ايستاده است و علي(ع) در سمت راست او قرار گرفته. اطراف پيامبر جمعيت انبوهي خسته و عرق ريزان به او چشم دوختهاند. صداي هياهوي آنها تمم دشت را پر کرده است. هنوز عدها نميدانند چرا پيامبر در آن هواي گرم و آن سرزمين خشک و سوزان ميخواهد سخنراني کند. صداي گرم و پر طنين پيامبر همه را ساکت ميکند:«حمد و صنا مخصوص خدا است. از او ياري ميطلبيم و به او ايمان داريم و بر او توکل ميکنيم. از بديهاي خود و اعمال ناشايست خود به او پناه ميبريم. خداييکه جز او هادي و راهنمايي نيست. هرکس را که هدايت نمود، گمراهکنندهاي براي او نخواهد بود. گواهي ميدهم که جز او معبودي نيست و محمد بنده و پيامبر اوست.
هان اي مردم! نزديک است من دعوت حق را لبيک بگويم و از ميان شما بروم. من مسدولم و شما نيز مسدوليد درباره من جه فکر ميکنيد؟!»
صداي جمعيت بلند ميشود و چون موجي کوبنده هوا را ميشکافد و در دشت جاري ميشود
- ما گواهي ميدهيک که تو رسالت خود را انجام دادهاي و کوشش نمودي، خدا تو را پاداش نيک بدهد.
- آيا گواهي ميدهيد که معبود جهان يکي است و محمد بنده خدا و پيامبر او ميباشد و بهشت و دوزخ و زندگي جاويدان در سراي ديگر وجود دارد؟!
- آري گواهي ميدهيم.
- آيا پيامبر براي اين سخنان شما را در آنجا جمع کرده بود؟ همه ما بارها چنين سخناني را از او شنيده بوديم.
- صبر کنيد تا بگويم، اينها مقدمه حرفي بود که پيامبر ميخواست بگويد.
-خب بعد چي شد؟! اصل مطلب را بگو!
- باشد ميگويم. وثتي همه حرفهاي او را تأييد کردند فرمودند:«اي مردم! من دو چيز و گرانمايه در ميان شما ميگذارم تا بعد از من به آن رجوع کنيد و گمراه نشويد».
- آن دو چيز چه بودند؟
- يکي کتاب خدا و ديگري اهلبيت خودش.
مردم سراپا گوش شدهاند و به دهان پيمابر چشم دوختهاند صداي پيامبر با طنين زيبايي بر دلها مينشيند. گويي همه گرما را از ياد بردهاند. هيچکس از جايش تکان نميخورد، حتي کسانيکه خودشان را باد ميزدند، دستهايشان در هوا خشکيده است.
- خداوند به من خبر داده است که اين دو يادگار، هرگز از هم جدا نخواهند شد. اي مردم! بر قرآن و عترت من پيشي نگيريد و در عمل به دو کتاهي نورزيد که هلاک ميشويد.
ناگهان دست علي در دست پيامبر بالا ميرود.
عدهاي اشک شوق در چشمشان جمع شده و عدهاي با ناباوري نگاه ميکنند و از خود ميپرسند چرا دست علي را بالا گرفته است؟!
- سزاوارتر بر مؤمنان از خود آنان کيست؟!
همه پاسخ ميدهند:«خدا و پيامبر او داناترند!»
- خدا مولاي من و من، مولاي مؤمنان هستم و من بر آنها از خودشان سزاوارترم. هرکس من مولاي اويم علي هم مولاي اوست.
عدهاي در ميان جمع به هم نگاه ميکنند و ميگويند:«چرا علي؟ او که هنوز خيلي جوان است!»
و صداي پيامبر را ميشنوند که ميگويد:«خداوندا! کساني که علي را دوست دارند، دوست بدار و کساني که او را دشمن بدارند، دشمن بدار. خدايا! ياران علي را ياري کن، دشمنان علي را خوار و ذليل نما و او را محور حق قرار بده.
- از قبل هم معلوم بود علي(ع) جانشين پيامبر ميشود.
- چه کسي بهتر و شايستهتر از علي؟ او از همه ما به پيامبر نزديکتر است و اولين کسي است که به پيامبر ايمان آورده.
- بدرستي که خدا و پيامبر داناترند. هر چه او بگويد ما اطاعت ميکنيم!
- آيا پيامبر حرف ديگر نزد؟!
- چرا، همان موقع جبرئيل بر ايشان ظاهر شد و اين آيه را نازل کرد:«امروز دين شما را کامل نمودم و نعمت را بر شما تمام کردم و اسلام را يگانه آئين انتخاب کردم».
پيامبر آيه را ميخواند، صداي تکبير جمعيت بلند ميشود. پيامبر دستور ميدهد همه به خيمه علي بيايند و به علي تبريک بگويند. علي از بلندي پايين ميآيد و به طرف خيمهاي- که در آنجا برپا کرده است- ميرود. ناگهان سيل جمعيت به طرف خيمه علي سرازير ميشود، همه ميآيند، پيامبر و خانوادهاش، بزرگان و سران قبيلهها و مردمي که پيامبر را به حق ميشناسند و گفتههاي او را با دل و جان ميپذيرند. اما در ميان جمعيت عدهاي هم هستند که به ظاهر لبخند شادي ميزنند، ولي در دل، حسرت ميخورند. کسانيکه وقتي دستهاس علي را ميفشارند، در دل طناب دار او را ميبافند!
- خدا را شکر که بعد از پيامبر گمراه و هلاک نخواهيم شد!
- خدا ميداند
- چطور؟!
- همانگونه که پيامبر فرمود: بر قرآن و عترت من پيشي نگيريد و در عمل به هر دو کوتاهي نورزيد که هلاک ميشويد و فرمود: هرکس من مولاي اويم علي مولاي اوست.
- آري، کسانيکه علي را دوست بدارند خدواند آنان را دوست دارد و ياريشان ميکند و کسانيکه با علي دشمني کنند، خدا، خوار و ذليلشان ميگرداند.