نمايش تصوير در وضيعت عادي

انديشه ات تو را به راه راست هدايت مي کند . [امام علي عليه السلام]

   1   2   3   4   5   >>   >
   [آرشيو شده ها]

+ کارواني در غدير

خيلي زود خبر در شهرها و روستاها پيچيد و دهان به دهان نقل شد:«رسول‌الله در غدير خم پسرعمو و دامادش علي را به جانشيني خود انتخاب کرد.». اين خبر را حاجياني که با پيامبر از مکّه برگشته بودند، با خود آوردند.


- بعد از حج، همراه پيامبر از مکه خارج شديم. پيامبر در سرزمين رابغ دستور توقف داد.


- سرزمين رابغ؟! آنجا که بياباني خشک و بي‌آب و علف است!


ظهر است و گرما بيداد مي‌کند. خورشيد بيش از هميشه به زمين نزديک شده است. صد هزار حاجي، سراسر بيبان خشک و سوزان رابغ را اشغال کرده‌اند، صداي زنگ شتران و شيهه اسبان و هياهوي مردمي که در صف‌ها انبوه پيش مي‌روند.، سکوت دشت را بر هم زده است. هرکس براي محافظت خود از نيزه‌هاي داغ خورشيد، چيزي بر سر گذاشته است.


ثروتمندان قافله، در ميان کجاوه‌هايي که بر دوش غلامان حمل مي‌شود، از گرما در امان هستند.


بعضي‌ها که از مصر آمده‌اند، چترهاي حصيري بر سر دارند. اهل شام و عراق و عربستان، هرکدام به نوعي خود را در مقابل نور خورشيد محافظت مي‌کنند. عده‌اي عمامه بر سر دارند، عده‌اي عباي خو را از تن در آورده و به سر کرده‌اند. وقتي به نزديکي برکه غدير مي‌رسند، در دل آرزو مي‌کنند به زودي از سرزمين رابغ بگذرند و به جحفه برسند. اما ناگهان صف‌هاي جلوي کاروان از حرکت باز مي‌ماند. در نگاه‌ها پرسشي آشکار موج مي‌زند:


«چرا کاروان توقف کرد؟!»


خبر از جولي کاروان دهان به دهان مي‌گردد و تا صف‌هاي آخر مي‌رسد.


- پيامبر دستور توقف داده است. همين جا مي‌مانيم!


- آري پيمابر دستور داد در محل غدير خم توقف کنيم.


- چرا به جحفه نرفتيد، آنجا سرزميني آباد است.


- اگر به جحقه مي‌رفتيم فرصت از دست مي‌رفت!


- چه فرصتي؟!


جحفه همان جايي است که تا رابغ شش کيلومتر فاصله دارد. اگر کاروان‌ها راهشان را ادامه بدهند، تا عصر با آنجا مي‌رسند. اما جبرئيل در غدير خم بر پيامبر نازل مي‌شود:


- اي پيامبر، انچه از طرف خدا فرستاده شده، به مردم ابلاغ کن و اگر ابلاغ نکني رسالت خود را تکميل نکرده‌اي. خداوند تو را از شر مردم حفظ مي‌کند.


پيامبر مي‌داند که اگر به جحفه برسند، بيشتر مسلمانان متفرق مي‌شوند، فوري دستور توقف مي‌دهد.


- حال مي‌فهمم چرا پيامبر دستور داد کاروان در غدير خم توقف کند!


- آري، حاجياني که از شام و مصر و عراق با کاروان بودند، در جحفه از کاروان جدا مي‌شدند و هر کام به سوي مثصد خويش مي‌رفت. در آن صورت پيامبر نمي‌توانست دستور خداوند را به همه ابلاغ کند.


خب بعد چه شد؟ دستور چه بود؟!


- پيامبر فرمود حجاز شترها را روي هم بگذارند و منبر بلندي درست کنند.


پيامبر بر بلندي ايستاده است و علي(ع) در سمت راست او قرار گرفته. اطراف پيامبر جمعيت انبوهي خسته و عرق ريزان به او چشم دوخته‌اند. صداي هياهوي آن‌ها تمم دشت را پر کرده است. هنوز عده‌ا نمي‌دانند چرا پيامبر در آن هواي گرم و آن سرزمين خشک و سوزان مي‌خواهد سخنراني کند. صداي گرم و پر طنين پيامبر همه را ساکت مي‌کند:«حمد و صنا مخصوص خدا است. از او ياري مي‌طلبيم و به او ايمان داريم و بر او توکل مي‌کنيم. از بدي‌هاي خود و اعمال ناشايست خود به او پناه مي‌بريم. خداييکه جز او هادي و راهنمايي نيست. هرکس را که هدايت نمود، گمراه‌کننده‌اي براي او نخواهد بود. گواهي مي‌دهم که جز او معبودي نيست و محمد بنده و پيامبر اوست.


هان اي مردم! نزديک است من دعوت حق را لبيک بگويم و از ميان شما بروم. من مسدولم و شما نيز مسدوليد درباره من جه فکر مي‌کنيد؟!»


صداي جمعيت بلند مي‌شود و چون موجي کوبنده هوا را مي‌شکافد و در دشت جاري مي‌شود


- ما گواهي مي‌دهيک که تو رسالت خود را انجام داده‌اي و کوشش نمودي، خدا تو را پاداش نيک بدهد.


- آيا گواهي مي‌دهيد که معبود جهان يکي است و محمد بنده خدا و پيامبر او مي‌باشد و بهشت و دوزخ و زندگي جاويدان در سراي ديگر وجود دارد؟!


- آري گواهي مي‌دهيم.


- آيا پيامبر براي اين سخنان شما را در آن‌جا جمع کرده بود؟ همه ما بارها چنين سخناني را از او شنيده بوديم.


- صبر کنيد تا بگويم، اين‌ها مقدمه حرفي بود که پيامبر مي‌خواست بگويد.


-خب بعد چي شد؟! اصل مطلب را بگو!


- باشد مي‌گويم. وثتي همه حرف‌هاي او را تأييد کردند فرمودند:«اي مردم! من دو چيز و گرانمايه در ميان شما مي‌گذارم تا بعد از من به آن رجوع کنيد و گمراه نشويد».


- آن دو چيز چه بودند؟


- يکي کتاب خدا و ديگري اهل‌بيت خودش.


مردم سراپا گوش شده‌اند و به دهان پيمابر چشم دوخته‌اند صداي پيامبر با طنين زيبايي بر دل‌ها مي‌نشيند. گويي همه گرما را از ياد برده‌اند. هيچ‌کس از جايش تکان نمي‌خورد، حتي کسانيکه خودشان را باد مي‌زدند، دست‌هايشان در هوا خشکيده است.


- خداوند به من خبر داده است که اين دو يادگار، هرگز از هم جدا نخواهند شد. اي مردم! بر قرآن و عترت من پيشي نگيريد و در عمل به دو کتاهي نورزيد که هلاک مي‌شويد.


ناگهان دست علي در دست پيامبر بالا مي‌رود.


عده‌اي اشک شوق در چشمشان جمع شده و عده‌اي با ناباوري نگاه مي‌کنند و از خود مي‌پرسند چرا دست علي را بالا گرفته است؟!


- سزاوارتر بر مؤمنان از خود آنان کيست؟!


همه پاسخ مي‌دهند:«خدا و پيامبر او داناترند!»


- خدا مولاي من و من، مولاي مؤمنان هستم و من بر آن‌ها از خودشان سزاوارترم. هرکس من مولاي اويم علي هم مولاي اوست.


عده‌اي در ميان جمع به هم نگاه مي‌کنند و مي‌گويند:«چرا علي؟ او که هنوز خيلي جوان است!»


و صداي پيامبر را مي‌شنوند که مي‌گويد:«خداوندا! کساني که علي را دوست دارند، دوست بدار و کساني که او را دشمن بدارند، دشمن بدار. خدايا! ياران علي را ياري کن، دشمنان علي را خوار و ذليل نما و او را محور حق قرار بده.


- از قبل هم معلوم بود علي(ع) جانشين پيامبر مي‌شود.


- چه کسي بهتر و شايسته‌تر از علي؟ او از همه ما به پيامبر نزديک‌تر است و اولين کسي است که به پيامبر ايمان آورده.


- بدرستي که خدا و پيامبر داناترند. هر چه او بگويد ما اطاعت مي‌کنيم!


- آيا پيامبر حرف ديگر نزد؟!


- چرا، همان موقع جبرئيل بر ايشان ظاهر شد و اين آيه را نازل کرد:«امروز دين شما را کامل نمودم و نعمت را بر شما تمام کردم و اسلام را يگانه آئين انتخاب کردم».


پيامبر آيه را مي‌خواند، صداي تکبير جمعيت بلند مي‌شود. پيامبر دستور مي‌دهد همه به خيمه علي بيايند و به علي تبريک بگويند. علي از بلندي پايين مي‌آيد و به طرف خيمه‌اي- که در آن‌جا برپا کرده است- مي‌رود. ناگهان سيل جمعيت به طرف خيمه علي سرازير مي‌شود، همه مي‌آيند، پيامبر و خانواده‌اش، بزرگان و سران قبيله‌ها و مردمي که پيامبر را به حق مي‌شناسند و گفته‌هاي او را با دل و جان مي‌پذيرند. اما در ميان جمعيت عده‌اي هم هستند که به ظاهر لبخند شادي مي‌زنند، ولي در دل، حسرت مي‌خورند. کسانيکه وقتي دست‌هاس علي را مي‌فشارند، در دل طناب دار او را مي‌بافند!


- خدا را شکر که بعد از پيامبر گمراه و هلاک نخواهيم شد!


- خدا مي‌داند


- چطور؟!


- همانگونه که پيامبر فرمود: بر قرآن و عترت من پيشي نگيريد و در عمل به هر دو کوتاهي نورزيد که هلاک مي‌شويد و فرمود: هرکس من مولاي اويم علي مولاي اوست.


- آري، کسانيکه علي را دوست بدارند خدواند آنان را دوست دارد و ياريشان مي‌کند و کسانيکه با علي دشمني کنند، خدا، خوار و ذليلشان مي‌گرداند.


نظرات شما ()

پنجشنبه 6 دي 1386  6:31 عصر

نوشته شده توسط:  محمدجواد نکونام  


+ بازي با پيامبر

بچه‌ها مشغول بازي بودند که پيامبر را ديدند. ايشان در حالي که لبخند بر لب داشتند به بچه‌ها نزديک شدند. بچه‌ها دست از بازي کشيدند و به طرف پيامبر دويدند. پيامبر به بچه‌ها سلام دادند. بچه‌ها دوروبر ايشان جمع شدند. هر کدام از بچه‌ها چيزي گفت. يکي هم به پيامبر رو کرد و گفت:«بيا با ما بازي کن.»


پيامبر قبول کردند. همان بچه به پيامبر گفت:«شتر بشو ما را سواري بده.»


بچه‌ها با شنيدن پيشنهاد دوستشان، همگي فرياد شادي کشيدند. آنها مي‌دانستند که پيامبر بچه‌ها را دوست دارند و پيشنهادشان را رد نمي‌کنند.


وقت نماز بود. پيامبر از خانه خارج شده بودند تا به مسجد بروند و با مردم نماز بخوانند اما دلشان نمي‌خواست درخواست بچه‌ها را بدون جواب بگذارند و از آنها دوري کنند. پيامبر قبول کردند که با بچه‌ها بازي کنند.


بچه‌ها يکي‌يکي روي دوش پيامبر سوار مي‌شدند و شادي مي‌کردند. چهره پيامبر خندان بود و به بازي با بچه‌ها ادامه مي‌دادند.


مسلماناني که براي نماز در مسجد جمع شده بودند، نگران شدند. فکر کردند شايد براي پيامبر اتفاقي افتاده باشد، زيرا پيامبر دير کرده بودند.


«بلال» اذان‌گوي پيامبر بود. او اذان نماز را داده بود اما هنوز از پيامبر خبري نبود. مسلمانان به طرف بلال رفتند و به او گفتند:«بهتر است که تو به دنبال پيامبر بروي. نمي‌دانيم چه اتفاقي افتاده که براي نماز به مسجد نيامده‌اند؟»


بلال پيامبر را خيلي دوست داشت. نگران شد و از جا برخاست تا به دنبال ايشان برود. بلال مي‌دانست که پيامبر از چه راهي به مسجد مي‌آيند. از همان راه به طرف خانه پيامبر رفت. فکر مي‌کرد که شايد پيامبر را در راه ببيند.


بلال با عجله به طرف خانه پيامبر مي‌رفت که در راه چشمش به پيامبر و بچه‌ها افتاد. وقتي ديد که بچه‌ها سوار بر دوش پيامبر شده‌اند، خيلي ناراحت شد. جلو رفت تا با بچه‌ها دعوا کند و نگذارد بر پشت پيامبر سوار بشوند. اما وقتي به آنها رسيد، حرفي نزد، زيرا پيامبر نگذاشتند که بلال حرفي به بچه‌ها بزند.


بلال کمي آرام شد. اما جلوتر آمد و به پيامبر گفت:«مردم در مسجد منتظر شما هستند. وفت نماز مي‌گذرد.»


پيامبر در جواب بلال گفتند:«عيب ندارد. ديرشدن وقت نماز بهتر از آن است که اين بچه‌ها از من برنجند.»


بلال پرسيد:«پس حالا چکار بايد بکنيم؟»


پيامبر گفتند:«به خانه من برو. چيزي پيدا کن و بياور که به بچه‌ها بدهي تا از بازي‌کردن با من دست بردارند.»


بلال با عجله به خانه پيامبر رفت. آن‌قدر گشت تا توانست چند گردو پيدا کند. گردوها را برداشت و با عجله پيش پيامبر و بچه‌ها برگشت.


پيامبر و بچه‌ها همچنان مشغول بازي بودند. صداي خنده و شادي بچه‌ها در کوچه پيچيده بود. بلال گردوها را به پيامبر داد. بچه‌ها وقتي گردوها را ديدند از بازي دست کشيدند و دور پيامبر جمع شدند.


پيامبر گردوها را در دست گرفتند. در حالي که لبخند مي‌زدند، رو به بچه‌ها کردند و گفتند:«آيا شترتان را به اين گردوها مي‌فروشيد؟»


بچه‌ها يکصدا گفتند:«بله مي‌فروشيم.»


پيامبر گردوها را به بچه‌ها دادند. بچه‌ها گردوها را گرفتند و با شادماني از پيامبر جدا شدند.


پيامبر همراه بلال به طرف مسجد راه افتادند. آن‌روز پيامبر ديرتر از روزهاي پيش به مسجد رسيدند. مردم هنوز در مسجد بودند و انتظار مي‌کشيدند. نمازجماعت برگزار شد و پيامبر، با دلي شاد از شادي بچه‌ها، به نماز ايستادند.


نظرات شما ()

پنجشنبه 17 آبان 1386  6:33 عصر

نوشته شده توسط:  محمدجواد نکونام  


+ براي بوسيدن

حرفها تمام شد. ياران پيامبر که براي مشورت درباره موضوعي پيش ايشان آمده بودند، برخاستند که بروند. پيامبر هم برخاستند و ميهمانهاي خود را تا جلوي در بدرقه کردند.


جلوي در که رسيدند، همه کمي ايستادند. ياران پيامبر که مي‌خواستند از لحظه‌لحظه‌هاي ديدار پيامبرشان لذت ببرند، ميل نداشتند از ايشان جدا شوند.


در آن روزها امام‌حسين(ع) کودک خردسالي بود. حسين با بچه‌هاي همسن و سال خودش جلوي در خانه پيامبر مشغول بازي بود.


وقتي چشم پيامبر به فرزندشان حسين افتاد، از ياران خود جدا شدند و به سوي نوه خود رفتند. حسين با ديدن پدربزرگش، لبخند زد و از بچه‌ها جدا شد، اما به طرف پيامبر نرفت. او به اين طرف و آن طرف مي‌دويد تا پيامبر را به بازي‌کردن با خودش وادارد.


پيامبر دستهاي خود را باز کرده بودند و مي‌خواستند حسين را در آغوش بگيرند. اما حسين هم با ايشان بازي مي‌کرد و سعي مي‌کرد از پيامبر فاصله بگيرد و ايشان را به دنبال خود بکشد.


صحنه‌اي ديدني بود. حسين مي‌دويد و پيامبر با آغوش او را دنبال مي‌کردند.


در آن روزگار، مردم به بچه‌هاي خود زياد اهميت نمي‌دادند. اين بود که ديدن شوق پيامبر براي همه جالب بود. ياران پيامبر هم ايستاده بودند و بازي ايشان با نوه‌اش را تماشا مي‌کردند.


سرانجام پيامبر چند گام برداشتند و خود را به حسين رسانيدند. او را در آغوش گرفتند. بعد چند بار صورت و لبهايش را بوسيدند و او را رها کردند. حسين به طرف بچه‌ها دويد و با شادي به بازي با آنها ادامه داد.


پيامبر هم مثل کسي که در بازي برنده شده است، در حالي که لبخند بر لب داشتند به سوي ياران خود برگشتند.


ياران پيامبر اين خاطرف را براي ديگران تعريف کردند. همه فهميدند که پيامبر چقدر بچه‌ها را دوست دارند.


نظرات شما ()

پنجشنبه 17 آبان 1386  6:32 عصر

نوشته شده توسط:  محمدجواد نکونام  


   1   2   3   4   5   >>   >
   [آرشيو شده ها]


چهارشنبه 30 مرداد 1387

كل:   4706   بازديد

امروز:   7   بازديد

ديروز:   5   بازديد

فهرست

[خـانه]

[ RSS ]

[ Atom ]

[شناسنامه]

[پست الكترونيــك]

[ورود به بخش مديريت]

پيوندهاي روزانه

نگاه به دين با عينک عشق و عاشقي [40]
مرجع وبلاگ‏هاي فارسي [55]
[آرشيو(2)]

آشنايي با من

درباره‏ي همه چيز از همه جا
محمدجواد نکونام[92]
من در سال 1376 بدنيا آمدم و هم‏اکنون کلاس پنجم ابتدايي هستم و در مدرسه‏ي هدايت درس مي‏خوانم. در اين وبلاگ قصد دارم درباره‏ي همه چيز از همه جا بنويسم.

لوگوي خودم

درباره‏ي همه چيز از همه جا

حضور و غياب

يــــاهـو

لوگوي دوستان



لينك دوستان

اموزش . ترفند . مقاله . نرم افزار
سري تو سرا
کالبد شکافي جون مرغ تا ذهن آدميزاد !
هادرباد شناسي (روستايي در شرق شهرستان بيرجند)
عــــشقـــــولـــــک
زورخانه بابا علي
مجنون صفت
تفاوت!
راهنما
قدرت شيطان
تکنولوژي کامپيوتر
خط بارون
کـــــلام نـــو
دلتنگي و انتظار به همراه مهربوني
خدايا خودت را به من بشناسان اللهم عرفني نفسک ...
کبوترانه
قوام دین به رسالت ، دوام دین به امامت
توهمات قرن 21
هرچه مي خواهد دل تنگت بگو(مشاوره)
دنياي من پر از عکس و حرف نگفته
وبلاگ گروهي ائمه اطهار
يک لحظه با يک طلبه!
حقيقت بهائيت
خانه اطلاعات
عشق
تنها ترين تنها
تک ستاره
آسمون آبي من
گلهاي د نيا
هانيبال
عشق الهي: نگاه به دين با عينک محبت و مدارا و اخلاق و عرفان
کلبه احزان
بهترين وبلاگ دنيا
نسل چهارمي
روزگار غريبي است نازنين
قالب هاي پارسي بلاگ
لاله معروف
مسيح انديمشک

آواي آشنا

آرشيو

زندگاني پيامبر[30]
حيوانات[21]
آشنايي با قرآن‏کريم[17]
خوراکي‏ها[5]
انسان‏ها[5]
گياهان[5]
وسايل نقليه و موارد مربوط[5]
قصه‏هاي دلنشين ايراني[4]
آب‏ها[4]
مناطق جغرافيايي[2]
دين[2]
اجرام آسماني[1]

اشتراك

نام:

ايميل: