| بطوریکه نقل کردهاند مردی ظالم، بیدین و بدرفتار که وظیفه او مراقبت از راهها بود، مرد. تا روز مرگ وی همه مسافران و آیندگان و روندگان از تاجر و غیر تاجر از دست کارهای بد وی ناراحت بودند و در روز مرگش همه میپنداشتند که وضع راهدار پس از مرگ چگونه است تا این که شبی، پرهیزکاری او را در خواب دید که در نهایت راحتی و خوشی به سر می برد. آن شخص از راهدار پرسید: تو همان مرد راهدار نیستی که به همه ستم می کرد؟ مرد پاسخ داد: آری. مرد پرهیزکار گفت: میخواهم بدانم چگونه توانستی از عذاب آن همه ستمکاری رها شوی و به این مقام برسی؟ راهدار گفت: لطفخدا بیش از ظلم من بود و مرا بخشید. مرد صالح گفت: تو را به خدا سوگند که بگویی چگونه مورد بخشش خداوند قرار گرفتی؟ آن مرد گفت: زمانی که زنده بودم روزی برای سرکشی به کارهای زیردستانم می رفتم. در میان راه کودکی را دیدم که میگریست؛ زیرا ظرف او شکسته و شیرهای که در آن قرار داشت ریخته بود. از کودک پرسیدم: چه شده است؟ گفت: پدرم این ظرف را پر از شیره کرد و به من داد تا برای یکی از نزدیکان ببرم. در راه پای من لغزید و ظرف از دستم افتاد و شکست و همه شیرها روی زمین ریخت. اکنون میترسم که این خبر را به پدرم بدهم. چون حرفهای کودک را شنیدم او را به خانه خویش بردم. ظرفی به همان شکل پیدا کردم و آن را پر از شیره نمودم و به او دادم تا ببرد. |
| |محمدجواد نکونام ::: شنبه 17/1/1387::: ساعت 8:49 عصر از نظرهایتان متشکریم نظر |
| پیرمرد محتاج و درماندهای که احتیاج به غذا داشت، در بازار به نزد بازرگانی ثروتمند، ولی خسیس و پستفطرت و بدبین و مغرور رفت. پیرمرد محتاج که نمیدانست بازرگان چگونه آدمی است گفت:ای بازرگان؛ من از گرسنگی هماکنون هلاک میشوم؛ با اندازه یک وعده غذا به من بده در عوض هر کاری بخواهی برایت انجام میدهم. بازرگان با تکبر و ژست مخصوص خود بلند فریاد زد و گفت:تو چه کاری از دستت بر میآید که برایم انجام بدهی؟ و شروع کرد به بد و بیراه گفتن. او با دلی شکسته و ناامید از پیش بازرگان برمیگشت که یکدفعه رو به بازرگان کرد و گفت:از خداوند متعال بترس که اگر مورد غضب خدا واقع شوی ثروت و مقام و سلامتی همگی از دستت بدرود و همچون من نیازمند یک تکه نام شوی. بازرگان از خود راضی و متکبر و از خدا بیخبر چنان درخشم شد و پیرمرد را هل داد و گفت:ای بدبخت، من اینقدر مال و ثروت و دارایی دارم که تا ده نسل بعد از من هم اگر فقط بخورند تمام نمیشود. پیرمرد رفت و در دل به او نفرین کرد و گفت:چیزی که به من نداد هیچ، فحش و ناسزا هم نثارم کرد. خدایا از او نگذر. مدتی از این جریان گذشت. بازرگان در کاخشاهی دوستی داشت که به علتی مورد غضب شاه واقع شده بود و از آنجا گریخته و به نزد بازرگان آمده و او هم او را در یکی از خانههای خود پنهان کرد. پادشاه که از فرار دوست بازرگان آگاه شده بود، دستور داد همهجا را بگردند و گفت:هرکس او را پیدا کند چند کیسه زر به او میدهم و کسی که به او پناه بدهد همه اموالش گرفته میشود. بالأخره بعد از مدتی او را در خانه بازرگان یافتند. برحسب دستور شاه کلیه ثروت و اموال او را گرفته و خودش را هم به زندان انداختند. بعد از چند سال زندانی کشیدن؛ پادشاه که فوت کرد، پسرش جای او را گرفت و دستور داد تمام زندانیان را آزاد کنند. هنگامی که مرد از زندان آزاد شد، او دیگر توانایی کار عادی را هم نداشت. او به اجبار به گدایی پرداخت و پیشخود میگفت:آه مرد محتاج مرا گرفت. حالا میفهمم که گرسنگی یعنی چه و از خدا طلب بخشش میکرد. |
| |محمدجواد نکونام ::: دوشنبه 12/1/1387::: ساعت 3:41 عصر از نظرهایتان متشکریم نظر |
| مردی پسری داشت و دوست میداشت که او را تحصیل کرده و باسواد ببیند و همه چیز برای فرا گرفتن علم و دانش برای او تهیه میکرد؛ ولی او با دوستان ناباب دوست میشد و برای خوشگذرانی احتیاج به پول داشت و کاری هم بلد نبود. کمکم اصاصیه و لوازم منزل پدرش را میدزدید و نصف قیمت و دیگران میفروخت. روزی پدرش از باب نصیحت به او گفت:«ای پسر آنچه که میبینی در خانه است همهاش برای توست و اینها را من برای تو خریدهام و پس از من تمام این اموال و اثاثیه به تو میرسد، چرا آنها را میدزدی و به نصف قیمت به دیگران میفروشی؟» پسر گفت:« ای پدر اینها را گفتی همه را میدانم و تا تو نمیری آنها را به من نمیدهند و از وضع حال و سلامتی تو اینطور پیداست که حالاحالا و به این زودیها نمیمیری و من هم حوصله ندارم تا بیست سال دیگر صبر کنم و انتظار مرگ تو را بکشم! اگر قول بدهی همین امسال بمیری من هم قول میدهم این چند ماه را صبر کنم و چیزی از منزل برندارم و نفروشم.» پدر گفت:«عمر دست خداست و من نمیدانم چه وقت خواهم مرد؛ ولی از تو میخواهم آنچه را که میدزدی اول به خود من نشان بده تا به همان نصف قیمت که به دیگران میفروشی خودم از تو بخرم» پسر گفت:«پدر میترسم با شما معاملهمان نشود؛ زیرا از قدیم گفتهان معامله با خودی دردسر دارد.» پدر گفت:«نه پسر امتحان کن؛ اگر دیدی من به همان قیمت اموال دزدیده شده را از تو نخریدم، آنوقت دیگر با من معامله نکن. پسر گفت:«ای پدر قالیچهای را که من و شما رویش نشستهایم قصد داشتم امشب بدزدم، نصف قیمت او را به من بده تا ندزدم.» پدر سیلی محکمی بر گوش پسر زد و گفت:«حالا دیگر کارت به جایی کشیده که میخواهی فرش زیر پایمان را بفروشی؟ پسر با چشم گریان گفت:«هنوز یک معامله با تو نکرده از مرافعه گذشته.» کتککاری شروع شد، پسر گفت: میترسم گر خواسته باشم تمام معاملات را با شما بکنم، قتل واقع شود. پس برای آنکه مبادا بین پدر و پسر نزاعی رخ دهد و من بعاق تو و شما مسئول قتل من واقع شوی بهتر آن است که آنچه را از خانه برمیدارم به غیر بفروشم تا اختلافی بینمان نیفتند و کارمان به نزاع و زد و خورد نکشد. |
| |محمدجواد نکونام ::: پنجشنبه 1/1/1387::: ساعت 9:44 عصر از نظرهایتان متشکریم نظر |